
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
|
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
|
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
|
عکس شيدايی در آن آيينه ی سيما نبود
|
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
|
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
|
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
|
گرچه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
|
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
|
|
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
...............................................................
|
بهار دلنشین آمده سوی چمن
|
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
|
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
|
تا که گلباران شود کلبه ویران من
|
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
|
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
|
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
|
| چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:52  توسط من.....
|

دوستت دارم با تمام وجود اگرچه که خیلی وقته این جمله رابهت نگفتم......
| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم |
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی |
| من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی |
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی |
| دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم |
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی |
| ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه |
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی |
| آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان |
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی |
| پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند |
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی |
| حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان |
این توانم که بیایم به محلت به گدایی |
| عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت |
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی |
| روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا |
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی |
| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم |
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی |
| شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن |
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی |
| سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد |
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی |
|
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده |
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:47  توسط من.....
|